ایستادهام کنار بندری مَهآلود
نگاهِ دوور شدن آخرین کشتی میکنم.
تنهایی، یعنی همین!
قلب هر انسان
می گویند قلب هر انسان
به اندازهی مشت اوست
در شگفتم مادر!
مگر قلب تو هم
به کوچکی دست های توست؟
مگر قلب تو هر شب
گهوارهی خورشید نیست؟...
از : واهه آرمن
فراموشخانه
فراموشخانهای بیش نیست جهان.
از آستانه که میگذری
بسته میشود پشتِ سرت
دری که به خوشآمد
چارتاقِ لبخند بود.
پنجرهی تو
من "ها" میکنم
را بخار میگیرد
تو روی بخار لبخند میکشی
شمعدانیهای من میشکفند.
میبینی؟!
زمین، کوچکتر از آن بود که فکر میکردیم
دنیا کوچکتر از آن است
که گم شده ای را در آن یافته باشی
هیچ کس اینجا گم نمی شود
آدم ها به همان خونسردی که آمده اند
چمدانشان را می بندند
و ناپدید می شوند
یکی درمه
یکی در غبار
یکی در باران
یکی در باد
و بی رحم ترینشان در برف
آنچه به جا می ماند
رد پائی است
و خاطره ای که هر از گاه پس میزند
مثل نسیم سحر
پرده های اتاقت را
....
از : عباس صفاری
گابریل گارسیا مارکز
شب چنان سختی را گذراندم
که امروز صبح
خنگ از خواب بیدار شدم !
از : گابریل گارسیا مارکز
خوبم...
خوبم...
درست مثل مزرعه ای که
محصولش را ملخ ها
خورده اند
دیگر نگران داس ها نیستم. ...
فریبا عرب نیا
بـــــــی خیــــــالت
علـــــــــــــی چـــــــــــــــــپ دنبــــــــــــــــال دلـــــــــــــم
می گــــــــــــــــردم !
تنهائی
وقتی که تو نیستی
دنیا
چیزی کم دارد
مثل ِ کم داشتن ِ یک وزیدن ، یک واژه ، یک ماه !! ...
من فکر می کنم در غیاب ِ تو
...همه ی ِ خانه های ِ جهان خالیست !
همه ی ِ پنجره ها بسته است !
وقتی که تو نیستی
من هم
تنهاترین اتفاق ِ بی دلیل ِ زمین ام !
واقعا ...
وقتی که تو نیستی
من نمی دانم برای گم و گور شدن
به کدام جانب ِ جهان بگریزم
سید علی صالحی
مرهم
مرهم زخم های کهنه ام
کنج لبان توست!
بوسه نمی خواهم
چیزی بگو ...
احمد شاملو
برفی سنگین نشست
برفی سنگین نشست
درختی زیبا شد
درختی شکست.
شهاب مقربین
برای قدم زدن با تو
هر از گاهی
از خودم
بیرون میزنم،
روحم هنوز،
به خانه بَرنگشته است!
کامران رسول زاده
آدم ها را بلد نیستم ...
کوچه ها را بلد شدم،
مغازه ها را،
رنگهای چراغ راهنما را،
حتی جدول ضرب و دیگر در راه هیچ مدرسه ای گم نمیشوم،
اما گاهی میان آدم ها گم میشوم.
آدم ها را بلد نیستم ...
حسین پناهی
عاشقانه
من عاشقانه دوستش دارم
و او عاقلانه طردم می کند
منطق او حتی از حماقت من هم احمقانه تر است
شاملو
ديوارهاي ماسهاي
ديوارهاي ماسهاي
دستهاي مثل خرچنگ غوطهور ميانشان
قوطي كبريت پنجرههاش
اتاقكي كه باد
با برگي فرش كرده بود
اين همان خانه است
كه سالها پيشتر
پدرم ساخته بود و من
با دستهاي كوچكم ويرانش كردم
اين همان خانه است
كه با دستهاي بزرگ
براي تو باز ساختهام
تنها فرقي كه دارد
آن روز رودخانهاي اينجا بود
كه صداي گريهي ما را ميبرد
و امروز
باد
همه چيز را از ياد بردهاست
۱۹ اسفند ۱۳۷۴
از کتاب
كنار جادهي بنفش، كودكيام را ديدم
شهاب مقربین
جادهها هم چون رودها
جادهها هم چون رودها
به دريا ميرسند
عريان
نظاره ميكنند رودها را
گمگشته در تلاطم موجها
پوشيده در مه
برميگردند
سر ميگذارند به كوه و بيابان
شهاب مقربین
آن کلاغی که پرید
آن کلاغی که پرید
از فراز سر ِ ما
و فرو رفت در اندیشه ی آشفته ی ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزه ی کوتاهی؛ پهنای افق را پیمود
خبر مارا با خود خواهد برد به شهر
همه می دانند
همه می دانند
که من وتو از آن روزنه ی سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه می ترسند
همه می ترسند، اما من وتو
به چراغ و آب و آیینه پیوستیم
ونترسیدیم
سخن پیوند سست دونام
و هم آغوشی در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست
سخن از گیسوی خوشبخت من است
با شقایق های سوخته ی بوسه ی تو
و صمیمیت تن هامان، در طرّاری
و درخشیدن عریانیمان
مثل فلس ماهی ها در آب
سخن از زندگی نقره ای آوازیست
که سحرگاهان فواره ی کوچک می خواند
ما در آن جنگل سبز سیال
شبی از خرگوشان وحشی
و در آن دریای مضطرب خونسرد
از صدف های پر از مروارید
و در آن کوه غریب فاتح
از عقابان جوان پرسیدم
که چه باید کرد؟
همه می دانند
همه می دانند
ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان، ره یافته ایم
ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم
در نگاه شرم آگین گلی گمنام
و بقا را در یک لحظه ی نامحدود
که دو خورشید به هم خیره شدند
سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست
سخن از روزست و پنجره های باز
و هوای تازه
و اجاقی که در آن اشیا بیهوده می سوزند
و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است
و تولد و تکامل و غرور
سخن از دستان عاشق ماست
که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم
بر فراز شبها ساخته اند
به چمنزار بیا
به چمنزار بزرگ
و صدایم کن، از پشت نفس های گل ابریشم
همچنان آهو که جفتش را
پرده ها ازبغضی پنهانی سرشارند
و کبوترهای معصوم
از بلندی های برج سپید خود
به زمین می نگرند.
از تازهها
از تازهها
يک لحظه مکثکرد خيال
وگرنه از پلگذشته بوديم و حالا داشتيم
برای همهچيز دست تکان میداديم
من اما روبهروی شهری ايستادهام
که نای ايستادن ندارد
و نیمرخِ ماه بر شَبَش سوراخ است
و ردپاهای تو
در هزار کوچهاش سوراخ است
و جای لبهایت بر پیشانیام سوراخ است
کليد را در جمجمهام بچرخان و
داخل شو
به آغوشِ اعصابم بيا
در تاريکیِ سرم بنشين
اتاق را بگرد
و هرچه را که سالهاست پنهان کردهام
از دهانم بيرون بريز.
پردهها را کنار بزن
چشمها را بشکن
و متن را از نقطهای که در آن اسير شده
آزاد کن
گروس عبدالملکیان